|
|
|
خاطره های من و دوست جونم که رفت (روز اول) |
|
ما هفت بهمن با هم آشنا شدیم اون روز که با هم قرار گزاشتیم ساعت ۴ بعد از ظهر میدان ونک کنار بانک صادرات از اونجایی که همیشه بد شانسم کلی کار پیش اومده بود من ۴ نمیرسیدم ولی تمامه سعی خودمو کردم کلی از کارا رو پیچوندمو موتور گرفتم گوله رفتم سر قرار اونم ماشینو برده بود کارواشو کلی تریپ زده بود بخاطره من خلاطه من اون موقع داشتم موهامو بلند میکردم یه دم موش پشت سرم بسته بودم که همش زیر چشی نگام میکرد بعد رفتیم سمت میرداماد بلوار و رفتیم تا شریعتی رو بریم بالا پشت چراغ میرداماد شریعتی بودیم که یه خانوم دست فروش یه دسته گل قشنگ آورد واسه منم یه دسته نرگس براش خریدم البته اینم بگم که قبلش یه شاخه گل رز قرمز با یه عروسک خرسی کوچولو بهش دادم یه شاخه دادم تا بدونه برام تکه بعد رفتیم سمت تجریش و پاندای تجریش که رسیدیم گفت غذا بخولیم گفتم باشه رفتیم جاتون خالی ۲ تا کباب تلکی خوریدیم اومدیم تو ماشین من غذا تند میخورم اما اون روز کلی کلاس گزاشتم و آروم خوردم ولی غذام به نصف نرسیده بود که مال دوست جونم تموم شد گفتم خیلی بدی من آروم خوردم گفت خوب تند بخور بعد گفت میریم تو باقیشو تو راه بخور همین که راه افتاد نوشابه از رو داشبورد کلی ملغ زد و بعد از کلی آکروبات بازی تونستم بگیرمش اما هم کل هیکلم هم اون ماشین کارواش رفته خیس شده بودو نوچ این شد که من از روز اول با اون داشبورد مشکل پیدا کردم بعد از کلی بگو بخند سر جمشیدیه من پیاده شدمو اومدم سمت خونه اونم میخواست بره خونه داییش اینا تا ۸ شب دیگه نتونستم درست باهاش حرف بزنم ولی قلبم داشت وایمیستاد که باهاش حرف بزنم ۸.۱۵ بود حدودا که به من زنگ زدو کلی حرف و اینا که شب بخیر گفتیمو خوابیدم البته گفت زیر چشی نگاه میکردم که ببینیم چشات چه رنگیه ولی مثل همون روز دوسش دالم حاضرم همه چیزمو بدم تا ۱ دقیقه مثل اون موقع ها پیشم باشه .
تا بعد...
|
|
+ نوشته شده دردوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت   توسط LST
|
|
|
|