تبليغاتX
آخرین خاطره - نمیدونم چی بزارم




 آخرین خاطره
*
  درباره من
کهنه فروش فریاد می زد آهن پاره خریداریم
وسایل کهنه خریداریم
بی اختیار فریاد زدم کهنه فروش قلب شکسته هم می خری ؟؟؟

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ





نوشته های پیشین
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31




پیوندها























 RSS 

 نمیدونم چی بزارم

 سلام بعد از این همه اومدم ۱ عیدو تبریک بگم
۲ همه میگن بر میگرده منم همش چشم به راهم که بیاد اما هنوز هیچی بعد از تقریبا ۳۰ روز دیروز چهارشنبه رفتم پیشش با هم رفتیم پارک شطرنج که یکم باهاش حرف بزنم آخه خیلی دلم گرفته بود هرچی تو دلم بود بهش گفتم بعد رفت خونه . کل دیدن به خاطر اصرار من بود اون هیچ موقش راضی نبود احساس میکردم کنار من بودنش داره ناراحتش میکنه نمیدونم چرا ولی سخت بود اینطوری فکر کردن نمیدونم چرا باید اینطوری بشه کاش هیچ وقت دوسش نداشتم سخته آدم کسی رو که دوست داره باهاش کلی خاطره وکلی نقشه برا زندگیشون داره ببینه میخواد بزاره بره نتونستم با خودم کنار بیام دارم خول میشم شبا اینقد کابوس دیدم که دیگه هیج کابوسی برام ترسناک نیست وقتی فکر کوچیکترین خاطره هام باهاش می افتم بزرگترین و بهترین لحظه های زندگیم بوده امسال عید برام رنگ و بویی نداشت فقط عذاب بود چون تعطیل بودو سرم حتی تو مسافرت هم گرم نمیشد حتی نمیتونستم صداشو بشنوم از همگی بابت این تلخ صحبتا معذرت میخوام .

همیشه بدترین لحظات و خاطرات و کسی برات میسازه
که بهترین شیرین ترین و بزرگ ترین اتفاقا و لحظه هارو برات ساخته

  + نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  ساعت   توسط LST